احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
78
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
چنان جدا ز تو دل چون دماغ گشته ضعيف * كه بر دماغِ دلم بوى گل بود سنگين ترا سزاست چو سرمست ناز خواب شوى * چو بوى غنچه ز گلبرگ بستر و بالين به اين اميد كه صيد دلى به چنگ آرد * نشسته در پس مژگان نگاه او به كمين گلو ز عار به آب حيات تر نكند * كسى كه چاشنيى برده زان لب نوشين اگر به عمّان ته جرعهاى بيفشانى * ز موج بحر شود سر بسر لب شيرين چو آينه همه تن مىروم به روزن چشم * مگر كه سير ببينم جمال آن بت چين رسد به سينهء پر داغ عاشق از مرهم * همان ستم كه به گلشن رسيد از گلچين شهيد لعل لب و نرگس سياه توام * به گونه گونه محن كس چو من مباد قرين چو خاستى پى رفتن ز جا كدام زمين * كه از سرشك دو چشمم نگشته آب نشين به پيش هر كه رود روى تازهاى دارد * كسى كه نيست چو آئينه برجبينش چين وصال دختر رز جستن است دور از عقل * كه هست نقد خرد اين عجوزه را كابين تردّد 5460945 خ 0 4 خ است مرا در حرام بودن او * فتد دمى كه به مى عكس آن لب نمكين به كار طفل مزاجان 6460945 خ 0 5 خ دهر حيرانم * كه مىخورند ز خامى هميشه خون چو جنين از آن به مردم دنياست زندگانى تلخ * كه برده لذت عمر از ميان كناره نشين برون نيامدهام در سفر ز فكر وطن * هميشهام چو نگين سواره خانه نشين مجو ز پاك گهر جز نكويى اخلاق * نديده است كسى بر جبين آينه چين ثواب سجدهء مقبول مىبرد با خويش * بمالد آنكه ز شرم گنه به خاك ، جبين فلك به چشم قناعتگزيدگان گردى است * كه خاسته است به گرديدن شهور و سنين 7460945 خ 0 6 خ زلال پاكى گوهر دم از ظهور زند * بس است صاف نجابت 8460945 خ 0 7 خ مرا چو درّ ثمين 9460945 خ 0 8 خ عروج مستى من نيست بىسبب كه فلك * به جام همتم افشرده خوشهء پروين 0560945 خ 0 9 خ به جنبش سر احباب بشكفد طبعم * بود بهار بهشت سخن گل تحسين بس است جوهر ذاتى لباس اهل كمال * كه كرده لاله و گل را برهنگى تزيين اسير محبس انديشهام ز فكر سخن * چو طوطيم به قفس كرده لهجهء شيرين همين نه من ز سخن سنجيم غمين « جويا » * نه بسته است كسى در زمانه طرفى ازين